خدا نگهدار

یک سال و اندی است که در اینجا می نویسم ٬ اما اکنون به همان دلیلی که نوشتن را شروع کردم ٬ دیگر نخواهم نوشت.

شاد و سربلند باشید.

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥


اينترنت

اینکه ساعت ۱۲ شبه و پروازت ۵ ساعت تاخیر داشته ولی فرودگاه اینترنت بیسیم مجانی داره که با لپ تاپت وصل بشی ٬ ناراحتی داره یا خوشحالی؟

من که میگم ٬ خدا را شکر که همین اینترنت هست !!!

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥


ملت عجيب غريب

ما ایرانی ها ملت عجیب غریبی هستیم . یکیش اینه که در آسانسور را برای هم نگه می داریم و کلی تعارف می کنیم که شما بفرمایید ٬ اما موقع رانندگی حاضریم تصادف بکنیم ولی به کسی راه نمی دیم !!!

همه از گذشت و بخشش حرف می زنیم اما اگه از دستمون بر بیاد سر نزدیک ترین دوستانمون هم کلاه می گذاریم .

از همه جالب تر اینکه وقتی از ایران خارج می شویم ٬ خیلی محترمیم اما تا پامون می رسه به فرودگاه تهران ٬ همون آشه و همون کاسه

بقول یک دوست : شما تک تک تون خیلی خوبید ولی مرده شور ترکیبتون رو ببرند !!!

------------------------------

پینوشت : آشنایان ره عشق گرم خون بخورند ٬٬ ناکسم گر که شکایت سوی بیگانه برم !

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥


باغی در صدا

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد

صدایی که به هیچ شباهت داشت.

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.

همیشه از روزنه ای نا پیدا

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود

سرچشمه صدا گم بود

من ناگاه آمده بودم

خستگی در من نبود

راهی پیموده نشد

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟

( سهراب سپهری )

-----------------------------------

پینوشت : بعضی وقتها چقدر به این اشعار نزدیکم و بیشتر مواقع چقدر دور !

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥


دوری

آنچه هر جدایی را تحمل سوز می کند ٬ اندیشه پایان آن جدایی ست.

زندگی تنهایی را نفی می کند و عشق بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز ٬ از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی . امروز ٬ برای من روز خوبی نیست ٬ روز بد تنهایی ست. اینجا را غباری گرفته است.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم (صفحه ۵۵) ٬ نادر ابراهیمی

-----------------------

پینوشت یک : حالم خیلی خوب نیست.

پینوشت دو : خودم کشتم یکی این کتاب رو بخونه ٬ نخوند که نخوند !

پینوشت سه : شما این کتاب رو بخونید ٬ ضرر نداره.

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥


بازگشت

بعد از یک هفته ٬ دوباره برگشتم ولایت ( ایران ) و باز هم روز از نو روزی از نو !!!

داشتم وسایل قدیمیمو جمع و جور می کردم این جمله را با دست خط خودم پیدا کردم :

(( هر قدم برداشتنی پیشرفت نیست اما برای پیشرفت راهی جز قدم برداشتن نیست ))

---------------------------

پینوشت : درس بزرگ زندگی : اگه تو خونتون رنگ کاری دارید ٬ کمتر از یک ماه برنگردید ! 

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥


نگاهی ديگر

تو ازاين وبلاگ به عنوان يک وسيله بای خود نمايی استفاده می کنی تا حالا بيش از ۱۰ بار در مورد درس خوندنت در انگليس و کارکردنت تو دبی نوشتی. دورربر خودت رو نگاه کن هزاران نفر هستن که به مراتب کار درست ترن و اصلا به روی خودشون نمی يارن. ازقدبم گفتن درخت هر چه پربارتر بشه افتاده تر می شه. به نظر من و خيلی دوستهای نزديک خودت تو رو کبر و غرور گرفته يا به عبارتی جو گيرشدی. سعی کن يکم کمتر پز بدی و هرچی که هستی برای خودت باشی.

( Comment ) یک ناشناس در مطلب قبلی.

--------------------------------

پینوشت یک : تا اونجا که من می دونم ٬ خوانندگان اینجا دوستان من هستند ٬ اونها هم از درس خوندن من و کارکردنم خبر دارند ٬ پس احتیاجی به پز دادن نیست.

پینوشت دو : برای من درس خواندن لیسانس در پلی تکنیک بیشتر پز دارد تا MBA در انگستان. کارکردن هم که پز ندارد !!!

یینوشت سه : از افتخارات من این است که اکثر دوستانم ، چه از لحاظ علمی و چه از لحاظ فرهنگی از من بالاترند ، بنابراین خودم را ( کار درست!! ) نمی دانم مگر در مباحث مربوط به پری!

پینوشت چهار : یک هفته دارم میرم مسافرت ٬ جای همه شما خالی ، ( به این میگن پز !!! )

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥


مشکلات من !!!

میگن ملانصرالدین بیکار که میشد ، یک سوزن برمیداشت و در تن خود فرو می کرد ، بهش گفتند این چه کاریه ؟ گفت نمی دونید بعد از اون درد سوزن چقدر خوبه که آدم درد نمی کشه !!!

حالا من هم فکر می کنم ، اصلا مشکل از خود من است ، تا کمی زندگیم مرتب میشه ، مشکلاتم کم میشه ، یک بلایی سر خودم در میارم که پدرم دربیاد ، بعد تا از این مشکل در میام یک بلای دیگه سر خودم در میارم ، از مدرک سیسکو گرفتن ، تا دبی کار کردن و دوباره برگشتن به ایران و MBA خواندن در بلاد کفر تا شرکت جدید راه انداختن و ....

اینها بزرگاش هستند ، لابلای اون دردسرهای کوچک هم تا دلتان بخواهد برای خودم درست می کنم ، بعد میام اینجا هی براتون غر می زنم . حالا شما بگید تقصیر من چیه؟

----------------------------------

پینوشت : اما هیچ دردسر به خوبی این پری ها نیست !!!

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥


مبارزه با روزگار

  1.  برای نبرد همیشه باید حریف قوی را به مبارزه طلبید تا هم پیروزی بر آن افتخار باشد و هم در صورت شکست ، مایه تاسف نباشد ولی از همه مهمتر این است که لذت مبارزه به قدرت حریف است .
  2.   نصف دعوا فرار است ، یعنی من زیر بار زور نمی روم مگر اینکه زور ، خیلی پر زور باشد.
  3.   روزگار حریف بسیار قدری است و مبارزه با آن سخت و لذت بخش ، در این مبارزه روزانه ، هر تغییری برای من پیروزی است .سعی می کنم مانند آب عمل کنم ، اگر به مانعی برخورد کردم صبر می کنم تا قوی شوم و مانع را کنار زنم و یا با کمی تغییر در مسیر ، از مانع عبور کنم.

در این مبارزه اخیر ، من تمام سعی خود را کردم ، حتی  اگر شکست بخورم ناراحت می شوم اما خود را سرزنش نمی کنم چون تمام تلاش خود را انجام داده ام.

---------------------------

پینوشت : هنوز تسلیم نشده ام !

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥


ديروز و امروز

 بعضی روزها ، روز من نیست یعنی دست به هرکاری می زنم خراب میشه ! با حرکسی حرف بزنم ، اینقدر حرصش می دم تا دعوامون بشه و ...

این جور مواقع مثل یک بچه خوب میشینم یک گوشه تا خراب کاری نکنم و اون روز بگذره تا آروم بشم.

دیروز از اون روزها بود. نگران جلسه فرداش بودم که می دونستم قراره تو جلسه با اعضاء هیات مدیره بانک گروهی با من بجنگند ، رنگ کاری داشتیم و من برای درست کردن پیچ پایه گاز مجبور شدم نصف گاز رو باز کنم ( دقیقا یک ساعت طول کشید و در بدترین شرایط کار رو انجام دادم و خانه هنوز منفجر نشده! )  ، با اینکه کار داشتم با کسی قرار گذاشتم و حتی زنگ نزدم تاخیر خودم رو اعلام کنم ، قرار ناهار رو کنسل کردم ، اطاقم را برای رنگ رزی خالی کردم ( بعدا معلوم می شه که چه چیزهای مهمی را دور انداختم ) و اعصاب هرکی دم دستم بود رو خورد کردم ......

امروز صبح جلسه را به خوبی پشت سر گذاشتم ( بهتر از اون چیزی که فکر می کردم )  و حالا باید جوابگوی آدم هایی باشم که دیروز حرصشون دادم.

  
نویسنده : Alipasha ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥